اذان به وقت گلوی بریده

به بام بر شده ام از سپیده ی تو بگویم

اذان به وقت گلوی بریده ی تو بگویم

اذان به وقت گلویی که قطعه قطعه غزل شد

غزل غزل شده ام تا قصیده ی تو بگویم

غزل غزل شده ام ای شهید عشق که چون گل

ز عاشقان گریبان دریده ی تو بگویم

هزار مرتبه آتش شدم نشد که غروبی

زخیمه های به آتش کشیده تو بگویم….

به بام برشده ام با عقیق، آینه، سبزه

مگر ز دیدن ماه ندیده ی تو بگویم

به بام بر شده ام تشنه ، با صدای بریده

اذان به وقت گلوی بریده ی تو بگویم

غزل خداحافظی

ای یار سلام ای یار، ای یار خداحافظ

بسیار سلام از مات بسیار خداحافظ

بسیار برو ای یار، بسیار بیا هر بار

هر بار سلام الله، هر بار خداحافظ

مگذار که بشمارم اندوه جدایی را

بشمار سلامم را، مشمار خداحافظ …

هر وقت که می آیی باران سلام آور

باران و مرا تنها مگذار، خداحافظ!

ناچار من و باران با ذکر تو دمسازیم

ناچار سلام الله، ناچار خداحافظ

ای شادی و شور امشب از مات سلام الله

دست از سر ما ای غم، بردار، خداحافظ

قصیده نفس

در اتاق ۲۱۳ بیمارستان خاتم الانبیا پنج روزی را درگیر بیماری تنفسی بودم و بعد دانستم که ۲۱۳ نام مبارک حضرت زهرای مرضیه است و شفای این نفس هم به دست اوست.
نیست پیدا با چه آهی می کشم پنهان نفس
از نفس حیران منم از دست من حیران نفس
کو به سرگردانی من از نفس افتاده ای
مثل سرگردانی من هست سرگردان نفس
بی نفس مُردم خدایا سنبلستانت کجاست
تا بریزد بر سرم یک غنچه ی خندان نفس
عطر باران هر گلی را تازه کرد و بهر من
مانده ام حیران چرا قحط است در باران نفس
کاش جای آب و نان تنها نفس می ریختند
کاش قوت جسم من باشد به جای جان نفس
کاش نبض زندگی در من تپیدن می گرفت
کاش سامانی بگیرد بی سر و سامان نفس
کاشکی مسعود بودم مانده ی زندان نای
نی در این نایی که وامانده ست در زندان نفس
من اگر می شد که خوانسالار باشم روز بزم
می نهادم جای هر قوتی به دسترخوان نفس
مَردم از لقمان ادب جویند و من از اضطرار
خواهم از روی ادب یک لقمه از لقمان نفس
کاش مهمانی بیاید عارف و صاحب جلال
ارمغان با خویش آرد شاید آن مهمان نفس
کاش امشب آخرین شام غریبانم شود
درد بی درمان نفس، ای درد بی درمان نفس
**
از نفس افتادم و هرگز نیفتادم ز پای
ای پریشانی چه کردی با من طوفان نفس
بیم آن دارم که صبحی بی نیایش عاقبت
بشکند در قفل قلبم این کلید جان- نفس
با خودم می گویم آیا کفر نعمت نیست این
می کشد شاید درون سینه ام شیطان نفس
خسته ام از دست این تکرارهای بی فروغ
روز و شب در هرزگی ها می دهد جولان نفس
می رود سرسان و سرگردان در این بازار مکر
می دهد تا کی به پای مشتری تاوان نفس
نرخ جان بالا و پایین شد در این سودای جسم
ازکجا چوب حراجی خورد و شد ارزان نفس
غیرت خود را کجا این روزها گم کرده ایم
باید این شبها گدایی کرد از مردان نفس
از تماشای” نفخت فیه من روحی” بپرس
تا ببینی کیست جاری کرده در انسان نفس
یک دو دم آماده ی دیدار روی مرگ باش
پلک بر هم می زنیم و می شود ویران نفس
قدردان لحظه های گرم و نورانی شوید
مثل بارانی است در شبهای تابستان نفس
بیت هایم یک به یک خالی ست از عطر پَری
می کشم در شعر خود از بس که با دیوان نفس
باد از ما پرسشی در محضر خورشید کرد
گفت با خود هین چه آوردید؟ گفتم: هان، نفس!
نفخه ی روح خدا جاری ست در باد بهار
می دمد در عیدهامان حضرت رحمان نفس
کاش جانم یک گل کوچک ولی سرزنده بود
جای گل می کاشتم روزی در این گلدان نفس
کاشکی تنها نفس می شد کشید از بطن نور
چون ملک کو می کشد از باطن قرآن نفس
دستگیر این نفس هر لحظه یک دست دعاست
با دعا بالا و پایین می رود هر آن نفس
تکسواری خسته ام زین کرده اسب آرزو
لنگ لنگان می رود هر شب از این دالان نفس
ای خدایی که نفس در اختیار دست توست
یا نفس را زیر و رو گردان و یا بستان نفس
عطر یا قدوس و یا صبوح در جانم بریز
زنده کن روح مرا با یک بغل ایمان نفس
**
حضرت زهرا(س) به داد این دل تنها رسید
یک دو روزی می شود دل می کشد آسان نفس
چرخ دیگر می زنم در گردش چرخ و فلک
پهلوانی تازه در من کرده گلریزان نفس
ما به پایان نفس ها بی تماشا می رسیم
کاش آغازی بگیرد باز در پایان نفس
۱۵اسفند ۱۳۹۱

انسانیت عوض شده، انسان عوض شده ست

من فکر می کنم مزه ی نان عوض شده ست
آواز کوچه ، لحن خیابان عوض شده ست

تنها نه لهجه ی دل من فرق کرده است
حتی صدای گریه ی بارا ن عوض شده ست

عارف ترین کسی ست که پشتش به قبله است
این روزها که معنی عرفان عوض شده ست

خانها و خواجگان همه جا صف کشیده اند
مصداق خان و معنی خاقان عوض شده ست

سبز و سپید و سرخ چرا قهر کرده اند؟
آیا سه رنگ پرچم ایران عوض شده ست ؟

قرآن شکیل تر شده ، انسان حقیرتر
آیا کمی معانی قرآن عوض شده ست؟

“شیر خدا و رستم دستانم آرزوست”
شیرخدا و رستم دستان عوض شده ست

این روزها چقدر قم از دست رفته است
این روزها چقدر خراسان عوض شده ست

ما بندگان نفس به سلطانی آمدیم
سلطان من کجایی؟ سلطان عوض شده ست

انسان روزگار مرا ای خدا ببین
انسانیت عوض شده، انسان عوض شده ست

ایمان بیاوریم که ایمان نمرده است
ایمان بیاوریم که ایمان عوض شده ست

خردادماه ۱۳۹۱

نام تو کنار اربعین گل کرد

به شهید مصطفی احمدی روشن ، شهید شهریاری ، شهید علی محمدی و دیگر شهدای علمی

شب رفتنی است و راه ما روشن

آیینه ی مهر و ماه ما روشن

تردید مکن که آفتاب این جاست

عباس و شریعه و عطش با ماست

از حرمله ها مترس

آب این جاست

ما روشن و راه آبها روشن

از سنگ هراس نیست گلها را

از خاردلان و سنگ اندازان

با این همه شمر و ابن سعد

اما

نام تو کنار اربعین گل کرد

نام تو کنار کربلا روشن

کشتند تو را به جرم بی جرمی

نام تو چقدر گشت

چرخاچرخ

نام تو چو نور در زمان چرخید

چون خورشیدی در آسمان چرخید

تو چرخ زدی

برون شدی از خویش

بر نیزه سر تو بود

یا خورشید؟

ای مثل تلاوت دعا پر نور

ای مثل تبسّم خدا روشن

از حرمله نمازخوان فریاد

از فتنه گر دروغ باف افسوس

یاران جمل سوار کوته بین

طلحه شده اند در مصاف …

افسوس!

در خانه ی عنکبوتی شیطان

مانند کلافه در کلاف

افسوس!

بوزینه ی روزگار بازیگر

میرآخور فتنه اند این خواران

بی پرده شدند و بی نسب

هیهات!

افتاده میان چاه شب

هیهات!

ناچار مرید شب شدند اینان

یاران ابولهب شدند اینان

اما پسر بهار بودی تو

چون غیرت ذوالفقار بودی تو

راه تو چو راه مرتضی پر نور

نام تو چو نام مصطفی، روشن!

اول بهمن ماه ۱۳۹۰

از روز دیگر حسنک

از روز دیگر حسنک

و عاقبت كارِ آدمي مرگ است ،اگر امروز اجل رسيده است، كس باز نتواند داشت كه بر دار كُشند يا جز دار، كه بزرگتر از حسينِ علي ني ام. اين خواجه كه مرا اين مي گويد مرا شعر گفته است..(تاریخ یبهقی)

در کوچه بعد این همه قرن سر می کشد سر حسنک
پیچیده روی دار و درخت نام معطر حسنک

**

انگار کن حکایت من از یک قلندر دگری ست
شعری نبشته ام همه درد از روز دیگر حسنک

انگار کن زمانه ی بد، بد کرده خوب های مرا
انگار کن که خوف و خطر افتاده از سر حسنک

انگار کن که بالش خز، خوابانده شور و حال ورا
سرد است کوچه ی فقرا، گرم است بستر حسنک

انگار کن در آینه ی این روزهای تلخ ترین
شمشیر می زند حسنک، آن هم برابر حسنک

دیگر زمینی اند و زبون، اوضاع شان ز وصف برون
حتی نمی پرد به هوا، باز و کبوتر حسنک

شاید کسی که گفتم از او من باشم و تو باشی و ما
شاید خود خود حسنک… شاید برادر حسنک…

شاید دگر شده حسنک، پاسوز زر شده حسنک
بیچاره بیهقی که منم، بیچاره مادر حسنک…

دی ماه ۱۳۹۰

نشستم با شراب و شاهد و پیمانه در مسجد

به جای زاهدان با جانماز و شانه در مسجد
نشستم با شراب و شاهد و پیمانه در مسجد

نشستم با همه بدنامی ام نزدیک محرابی
بنا کردم کنار منبری میخانه در مسجد

موذن گفت حد باید زدن این رند مرتد را
مکبر گفت می آید چرا دیوانه در مسجد

دعاخوان گفت کفر است و جزایش نیست کم از قتل
به جای ختم قرآن خواندن افسانه در مسجد

همه در خانه ی تو خانه ی خود را علم کردند
کمک کن ای خدا من هم بسازم خانه در مسجد

اگر گندم بکارم نان و حلوا می شود فردا
به وقت اشکباری چون بریزم دانه در مسجد

اگر من آمدم یک شب به این مسجد از آن رو بود
که گفتم راه را گم کرده آن جانانه در مسجد

دلم می خواست می شد دور از این هوها ، هیاهوها
بسازم زیر بال یاکریمی لانه در مسجد

آذرماه ۱۳۹۰

این کربلای چندم ما بود

این کربلای یک است
و کربلای تازه ی ما از فردا شروع می شود
و خاکریز اول ما همان حیاط باغ سفارت است
جنگ جنوب را
همین سفارت به راه انداخت
و چندی پیش
آن همه درخت را دار زدند
شهید همت بالا پرید از دیوار سفارت
شهید تهرانی مقدم
در صف مقدم این جنگ است
یا کافی المهمات
مهمات کم داریم
تنها امن یجیب بخوان و نترس
زیارت عاشورا بخوان و با او باش
و فکر نکن به بدمست ها
که قی می کنند هر شب
در صفحه های فیس بوک
یا کافی المهمات
این کربلای چندم ما بود؟
و کربلای دیگر ما دیروز بود
در اجتماع فتنه گران در اینترنت
بنا نیست کربلا تمام شود
که در حیاط سفارت هر روز تعزیه ست
دوربین ها و جاسوس ها دیروز آمدند
آنها هر روز با هیأتی تازه از راه می رسند.
گاهی از مغازه ای فرش فروشی در روبروی سفارت
انگار تمام نمی شود این بازی
تو فکر می کنی
اگر سفارت نروژ بسته شود
پس ما چگونه به سرزمین اسکیموها برویم؟
و خرس قطبی شکار کنیم
اگر سفارت ایطالیا بسته شود
پس ما در کجا پیتزای پپرونی بخوریم؟
و برج کج نگاه کنیم
اگر سفارت فنارسه بسته شود
پس ما برای تعطیلات آخر هفته
در کدام شانزه لیزه سرسره بازی کنیم و تیاتر ببینیم؟
ببین چه قشقرقی راه انداخته اند
دو قلوهای به هم چسبیده ی انگلیس و اسرائیل
در سایت هایشان
اما هنوز بازی ما با انگلیس باقی ست
بناست دو کشته ما از سال ۵۹
حساب شود
بناست هزار کشته ما از جنگ های جهانی
دویست شهید بعلاوه ی هشتصد شهید
تا کودتای شعبان بی مخ
همه حساب شود
حتی آروغ های چرچیل
در خیابان زمان شاهی اش در تهران
و ته سیگارهای روشنی را
که انداخت در چاه های نفت
حتی اجازه ای که ندادند به ناصرالدین شاه
برای سفر به جنوب
تمام را حساب خواهیم کرد
و صورتحساب را خواهیم فرستاد
برای روباهی
که با دم بریده از ایران رفت
حتی تیری که خورد به پای ستارخان
از سفارت انگلیس شلیک شد
و پارچه ای که با آن مدرس را کشتند
ملحفه شخصی سفیر انگلیس بود
اینجا همیشه دیگ سفارت می جوشید
و رقاصه ها می رقصیدند
فرقی نمی کند زن یا مرد
آخوند یا کراواتی
پلو می دهند همیشه برای کشتن حسین
حتی گاهی پرچم سیاه هم می زنند
و روضه خوان هم می آورند
همین ابن زیادهای معاصر
ابن زیادهای نو
شمرهای فضانورد
حرمله هایی که در کره ماه
دنبال خون علی اصغر می گردند
و همیشه آنلاین اند
نگاه کن الاغی که پنجه اش شبیه انسان است
سر برده در شیره ی عسل
نگاه کن به حیاط سفارت
دیروز مجلس تعزیه درخت کشان داشتند
آمده اند اکسیژن انسانیت را بمکند
معلوم نیست از زیر درخت ها
به کجا تونل زده اند
به رختخواب جناح سبز
به چاه های نفت بصره
به خانه شیخ خزعل جدید
در خواب لحظه ای
برادرم قیصر را دیدم
از دیوار سفارت بالا می رفت
ایستاده بود و فرمان می داد
و شاعران که سفارت را اشغال کردند
و میرزاده عشقی
و شهریار و بچه های لشکر عاشورای شعر
سفارت را شعر اشغال کرد
وگرنه آنها
با قطعنامه ای تمام درخت ها را قطع می کردند
درخت ها همین انسان هایند
که ریشه کرده اند در وال استریت
و یزید همین مجسمه آزادی ست
همین آدم هایند
که نفس شان بند است به قطعنامه ها
به جای شش
قطعنامه دارند در سینه هایشان
با هر نفس قطعنامه ای سمی صادر می کنند
برای زنده و مرده ما قطعنامه دارند
اینها به هیچ کس رحم نمی کنند
اینها یک درصدند
با دویست و بیست بی بی سی
بی بی سی هایی که رله می شود به الجزیره گاهی
و صدایش شنیده می شود از الریاض همیشه
و با ریاضت اقتصادی و نفت شیخ ها زنده ست
بی بی سی تبر درست می کند و بلوا
بی بی سی هر شب چلوکباب وطنی می دهد
در کافه نادری شاهزاده ها
بی بی سی تا هنوز
ارگان نوکران سفارت خانه ست
ارگان شاه باجی ها
می گویی نه
نگاه کن که هنوز
چیزی نمی نویسد از الان
و از کسانی که به نیابت از ما
به خیابان آمده اند
در تظاهرات بزرگ لندن فریاد می زنند
اینها به هیچ کس رحم نمی کنند
حتی به مردم خودشان
حتی به اعتبار این مجسمه بدبخت آزادی
و بچه ها از خواندن نماز شکر می آیند
می گویند:
شکر خدا
فتنه گران یتیم شدند!
و کربلا از فردا
شلوغ تر خواهد شد.
۱۰ آذرماه ۱۳۹۰

کشته ی آن نگاهم در شب عید قربان

چرخ زدم چه ناگاه ، نور شدم چه آسان

روح من از مدینه ست ، خاك من ازخراسان

کیست برابر من ؟ آن سوی مشعر من

کشته ی آن نگاهم در شب عید قربان

سنگ بزن كه در من آينه اي برويد

سنگ بزن كه در من شور گرفته شيطان

نذر دلم كن امشب سلسله الذهب را

چيست به غير زنجير سلسله هاي عرفان

دف بزنيد امشب ، با دل من بچرخيد

عقل بگو بچرخد ، عشق بگو بچرخان

اين تب ليله القدر يا تب عيد اضحي ست

اين شب عيد فطر است يا شب عيد قربان ؟

خاطرات

بعد رفتم به سراغ چمدان های قدیمی

عکس های من و دلتنگی یاران صمیمی

روزهایی همه محبوس در انباری خانه

خاطراتی همه زندانی در دفتر سیمی

رفته بودم به چهل سالگی غربت بابا

با همان سوز که می گفت: خدایا تو کریمی

مشهد و عکس پدر، ضامن آهو و دل من

گریه هم پاک نکرد از دل من گرد یتیمی

تازه همسایۀ باران و خیابان شده بودیم

کاشی چاردهم روبروی کوی نسیمی

عشق را تجربه می کردم در ساعت انشا

شعر را تجزیه می کردم در دفتر شیمی

نام هایی که نه در خاطره ماندند و نه در دل

ساعت جبر شد و غرغر استاد عظیمی

اردوی رامسر و گم شدنم در شب مجنون

رقص موسای عرب، خندۀ مسعود کریمی

این یکی هست ولی از همۀ شهر بریده

آن یکی را سرطان کشت، سلامی … نه، سلیمی

این یکی عشق هدایت داشت با عشق فرانسه

آن یکی قصه نویسی شد در حدّ حکیمی

آن یکی پنجره ای وا کرد از غربت فکّه

این یکی ماند گرفتندش در خانۀ تیمی

این یکی باز منم شاعر دلتنگی یاران

این یکی باز منم در چمدان های قدیمی…

اسفند ۱۳۸۸

در وداع رمضان

آمدیم از سفر دور و دراز رمضان
پی نبردیم به زیبایی راز رمضان

هر چه جان بود سپردیم به آواز خدا
هر چه دل بود شكستیم به ساز رمضان

سر به آیینه «الغوث» زدم در شب قدر
آب شد زمزمه راز و نیاز رمضان

دیدم این «قدر» همان آینه «خلّصنا»ست
دیدم آیینه‌ام از سوز و گداز رمضان

بیش از این ناز نخواهیم كشید از دنیا
بعد از این دست من و دامن ناز رمضان

نكند چشم ببندم به سحرهای سلوك
نكند بسته شود دیده باز رمضان

صبح با باده شوال و رجب آمده بود
آن كه دیروز مرا داد جواز رمضان

شام آخر شد و با گریه نشستم به وداع
خواب دیدم نرسیدم به نماز رمضان

سلام بر رمضان

سلام بر رمضان

به سلام رمضان بر شده ام باز به بامی

ماه نو ! ماه نو! از مات درودی و سلامی

ماه نو! ماه نو! امسال به پیمانه چه داری؟

پیش از این از رمضانم نه می یی مانده نه جامی

ماه نو! ماه نو! امشب چه شب واقعه جوشی ست

چه شب واقعه جوشی! چه شب آینه فامی!

ماه نو! ماه نو! امسال مرا نور بیاموز

تو که در مهر امامی – تو که در سوز تمامی

ماه نو! در پی تفسیر نویی از رمضانم

روزه آن نیست که صبحی برسانیم به شامی

رمضان آمد و در سفره افطار و سحر نیست

نه تو را نان حلالی – نه مرا آب حرامی

در سلام رمضان کاش یکی آینه باشیم

آه – آیینه در آیینه – عجب حسن ختامی!

شهریور ۱۳۸۷

يا چراغ رمضان! در من روشن باش

چند وقت است چراغ شب من كم سوست
رمضاني بوزان در دل من، يا دوست
يا چراغ رمضان! در من روشن باش
من كي‌ام غير چراغي كه شرارش اوست
ديگران در طلب ديدن ابرويش
بر سر بام شدند و روي من اين سوست
ديگران در طلب ابروي ماه او
حجّت شرعي من رؤيت آن گيسوست
هر كجا مي‌گذرم حلقه آن زلف است
هر كجا مي‌نگرم گوشه آن ابروست
ماه من زمزمه در زمزمه پيش چشم
ماه من آينه در آينه رو در روست
ماه را ديدم و گفتم كه صباح الخير
ماه را ديدم و گفتم چه خبر از دوست؟
گفت من نيز به تنگ آمده‌ام از خويش
گفت من نيز برون آمده‌ام از پوست
تشنگانيم ولي تشنه درياييم
در پي تشنگي ما همه جا اين جوست
رمضان فلسفه گم شده بودا
رمضان زمزمه صبح و شب هندوست
رمضان هر رمضان بر لب ما حق حق
رمضان هر رمضان در دل ما هوهوست
گفت و آيينه‌اي از صبح و سلام آورد
گفتمش هر چه كه از دوست رسد نيكوست
غنچه روزه ما در شب عيد فطر
باز خواهد شد اگر اين همه تو در توست
رودي از آينه كن جان مرا، يا عشق
رمضاني بوزان در دل من، يا دوست

خون خدا

نمي دانم تو را در ابر ديدم يا كجا ديدم
به هر جايي كه رو كردم فقط روي تو را ديدم

تو را در مثنوي ، در ني ، تو را در هاي و هو ، در هي
تو را در بند بند ناله هاي بي صدا ديدم

تو مانند ترنم ، مثل گل ، عين غزل بودي
تو را شكل توسل، مثل ندبه ، چون دعا ديدم

دوباره ليله القدر آمد و شوريدگي هايم
تب شعر و غزل گل كرد و شور نينوا ديدم

شب موييدن شب آمد و موييدن شاعر
شكستم در خودم از بس كه باران بلا ديدم

صدايت كردم و آيينه ها تابيد در چشمم
نگاهم را به دالان بهشتي تازه وا ديدم

نگاهم كردي و باران يكريز غزل آمد
نگاهت كردم و رنگين كماني از خدا ديدم

تو را در شمع ها، قنديل ها ، در عود ، در اسپند
دلم را پر زنان در حلقه ي پروانه ها ديدم

تو را پيچيده در خون ، در حرير ظهر عاشورا
تو را در واژه هاي سبز رنگ ربنا ديدم

تو را در آبشار وحي جبرائيل و ميكائيل
تو را يك ظهر زخمي در زمين كربلا ديدم

تو را ديدم كه مي چرخيد گردت خانه ي كعبه
خدا را در حرم گم كرده بودم ، در شما ديدم

شبيه سايه ي تو كعبه دنبالت به راه افتاد
تو حج بودي ، تو را هم مروه ديدم ، هم صفا ديدم

شب تنهاي عاشورا و اشباحي كه گم گشتند
تو را در آن شب تاريك ، “مصباح الهدي” ديدم

در اوج كبر و در اوج رياي شام – اي كعبه –
تو را هم شانه و هم شان كوي كبريا ديدم

دمي كه اسب ها بر پيكر تو تاخت آوردند
تو را اي بي كفن ، در غربت آل عبا ديدم

دليل مرتضي! شبه پيمبر! گريه ي زهرا(س)
تو را محكم ترين تفسير راز ” انما ” ديدم

هجوم نيزه ها بود و قنوت مهربان تو
تو را در موج موج ربنا در”آتنا ” ديدم

تو را ديدم كه داري دست در دستان ابراهيم
تو را با داغ حيدر ، كوچه كوچه ، پا به پا ديدم

تو را هر روز با اندوه ابراهيم ، همسايه
تو را با حلق اسماعيل ، هر شب همصدا ديدم

همان شب كه سرت بر نيزه ها قرآن تلاوت كرد
تو را در دامن زهرا(س) و دوش مصطفي(ص) ديدم

تنور خولي و تنهايي خورشيد در غربت
تو را در چاه حيدر همنواي مرتضي ديدم

سرت بر نيزه قرآن خواند و جبرائيل حيران ماند
و من از كربلا تا شام را غار حرا ديدم

به يحيي و سياوش جلوه مي بخشد گل خونت
تو را اي صبح صادق با امام مجتبي (ع) ديدم

تو را دلتنگ در دلتنگي شامي غريبانه
تو را بي تابي در بي تابي طشت طلا ديدم

شكستم در قصيده ، در غزل ، اي جان شور و شعر
تو را وقتي كه در فرياد ” ادرك يا اخا ” ديدم

تمام راه را بر نيزه ها با پاي سر رفتي
به غيرت پا به پاي زينب كبري تو را ديدم

دل و دست از پليدي هاي اين دنيا شبي شستم
كه خونت را حناي دست مشتي بي حيا ديدم

چنان فواره زد خون تو تا منظومه ي شمسي
كه از خورشيد هم خون رشيدت را فرا ديدم

مصيبت ماند و حيرت ماند و غربت ماند و عشق تو
ولا را در بلا جستم ، بلا را در ولا ديدم

تصور از تفكر ماند و خون تو تداوم يافت
تو را خون خدا ، خون خدا ، خون خدا ديدم

سروده شد در شب اول محرم سال ۱۳۸۵

ماه مخفی ترکیب بند زهرایی

” ماه مخفی ”
تركيب بند زهرايي
بند اول
شوق عراق و شور حجاز است در دلم
جامه دران و سوز و گداز است در دلم
پل می زنم به خویش مگو از کدام راه
راهی که رو به آینه باز است در دلم
قد قامت الصلاه من از جای دیگر است
قد قامت کدام نماز است در دلم
شب را چراغ گم شدن روز کرده ام
ذکرت چراغ راز و نیاز است در دلم
تشبیه نارساست ، حقیقت کلام توست
ابهام و استعاره ، مجاز است در دلم
مجموعه ی نیاز تویی ای نماز ناب
دیگر چه حاجتی به نیاز است در دلم

یاس کبود پیش تو خار است فاطمه (س)
نامت گل همیشه بهار است فاطمه( س)

شب را خدا ز شرم نگاه تو آفرید
خورشید را ز شعله ی آه تو آفرید
شمسی تر از نگاه تو منظومه ای نبود
صد کهکشان ز ابر نگاه تو آفرید
آه ای شهیده ای که شهادت سپاه توست
جان را خدا شهید سپاه تو آفرید
هر جا كه نور بود به گرد تو چرخ زد
ما را چو گرد بر سر راه تو آفرید
اي پشتوانه ي دو جهان ، عشق را خدا
با جلوه وجلالت و جاه تو آفرید

تقوای محض ، عصمت خالص ، گل خدا!
آخر چگونه شعر کنم قصه ی تو را؟

تو آمدی و زن به جمال خدا رسید
انسان دردمند به درک دعا رسید
تو آمدی و مهر و وفا آفریده شد
تو آمدی و نوبت عشق و حیا رسید
هاجر هر آن چه هروله کرد از پی تو کرد
آخر به حاجت تو به سعی صفا رسید
احمد (ص)اگر به عرش فرا رفت با تو رفت
مولا اگر رسید به حق با شما رسید
داغ پدر ،سکوت علی (ع)، غربت حسن (ع)
شعري شد و به حنجره ی کربلا رسید
در تل زینبیه غروبت طلوع کرد
با داغ تو قیامت زینب (س) فرا رسید
با محتشم به ساحل عمان رسید اشک
داغ تو بود بار امانت به ما رسید
تسبیح توست رشته ی تعقیب واجبات
قد قامت الصلاتي و حي علي الصلات

بی فاطمه (س) قیامت انسان نبود نیز
عهد الست و معني پيمان نبود نیز
چونان تو زن نديد جهان تا كه بود و هست
چونان تو مرد در همه دوران نبود نیز
مولا اگر نبود جهان جلوه اي نداشت
“راز رشید” سوره ی قرآن نبود نیز
گر زنده بود بعد تو پيغمبر خدا
قبر تو مثل مهر تو پنهان نبود نیز
زهرا (س) اگر نبود ، زمين بي بهار بود
در آسمان شکوفه ي باران نبود نیز
ای برق ذوالفقار علی (ع) – هیچ خطبه ای
مانند خطبه های تو بران نبود نیز
حيدر اگر نبود ومحمد (ص) اگر نبود
وجد و وجود و جوشش وجدان نبود نیز

ايمان نبود و عشق نبود و شرف نبود
خورشيد سر بريده ي صحراي طف نبود

نام تو با علي (ع) و محمد (ص) قرينه است
هر جا كه عطر نام تو باشد مدينه است
دستاس كيست چرخ جهان ؟ اين غريب كيست
این دست های کیست که لبریز پینه است؟
آیینه ای که عطر بهشت مدینه بود
نامش هنوز شعله ی سینای سینه است
اي وسعت بهشت ، جهان بی تو دوزخ است
دنيا چقدر مزرعه ي كفر و كينه است
این گونه گنج در صدف هر خزانه نیست
گنجي ست در خزانه اگر اين خزينه است
دريا علي (ع) ست گوهر يكدانه اش تویی
در موج حادثات – حسينت سفينه است

با هر حماسه داغ پدر را سرشته ای
هجده كتاب درد علي (ع) را نوشته اي

زیبایی مدینه به غیر از بتول نيست
بي مهر او نماز دو عالم قبول نيست
می پرسم از شما که رسولان غیرتید
زهرا (س) مگر خلاصه ي جان رسول نيست ؟
گيرم ولايت علي (ع) از ياد برده ايد
آيا غدير و دست محمد (ص) قبول نيست ؟
آخر اصول عشق مگر چيست جز ولا ؟
آيا مگر حديث ولا از اصول نيست ؟
مهر علي (ع) ست روزي هر روز مهر و ماه
وقتي چراغ ، فاطمه (س) باشد ، افول نيست
جبریل را به مرقد مولاي عاشقان
بي رخصتش هر آينه ، اذن دخول نيست

الله اكبر از تو كه الله اكبري
اي مادرپدر كه پدر را تومادري

زهراترین شکوفه ی گلخانه ی رسول
با نام تو مدینه مدینه ست یا بتول
ای مردمی که زایر راز مدینه اید
آه اي مجاوران حرم حج تان قبول
اينجا كنار حجره ي پيغمبر خدا
آيينه خانه اي ست پر از تابش اصول
آيينه اي كه ماه در آن مي كشد نفس
آيينه اي كه مهر در آن مي كند حلول
دربین ماه های خدا چون تو ماه نیست
ای بین فصل هاي خدا بهترين فصول
اينجا نماز خانه ي مولا و فاطمه (س) ست
اينجاست خانه ي علي (ع) و خانه ي رسول

زهرا شدی که نام علی (ع) را علم کنی
پنهان شدی که هر دو جهان را حرم کنی

يك عمر بود با غم و غربت قرین علي (ع)
آن قصه ي حسين و حسن بود و اين علي (ع)
وقتی ابوتراب شدی خاک پاک شد
تا زد به خاک بندگی او جبين علي (ع)
درخانقاه نوري و در كعبه چلچراغ
بر خاتم رسول رسولان نگين علي (ع)
آيينه اي برابر انسان و كائنات
آيين عشق و آينه ي راستين علي (ع)
شمشير حق كه چرخ زنان است و خطبه خوان
دست خداست بر شده از آستين علي (ع)
زهرا(س) نداشت بعد پدر جز علي (ع) كسي
احمد(ص) نداشت جز تو کسی همنشين ، علي(ع) !
اندوه بی شمار مرا ديده اي ، بيا
انسان روزگار مرا هم ببین ، علی (ع)!

دنیا چقدر تشنه ی نام زلال توست
هر ماه ماه آینه هر سال سال توست

شب گريه های غربت مادر تمام شد
زینب (س) به گریه گفت که دیگر تمام شد
امشب اذان گریه بگويد بگو، بلال
سلمان به آه گفت ابوذر تمام شد
طفلان تشنه هروله در اشک می کنند
ایام تشنه کامی مادر تمام شد
آن شب حسن (ع) شکست که آرام تر ! حسین (ع)
چشم حسین (ع) گفت : برادر! تمام شد
تا صبح با تو استن حنانه ضجه زد
محراب خون گريست كه منبر تمام شد
زاینده است چشمه ی زهرایی رسول
باور مكن که سوره ی کوثرتمام شد
باور مكن كه فاطمه (س) از دست رفته است
باور مکن حماسه ي حیدر تمام شد؟

زهرا (س) اگرنبود حدیث کسا نبود
زینب (س) نبود و واقعه ي کربلا نبود

شب آمده ست گريه كنان بر مزار تو
دریا شکست موج زنان در کنارتو
بعد از تو چله چله علي (ع) خطبه خواند و سوخت
چرخيد ذوالفقار علي (ع) در مدارتو
زينب (س) كجاست ؟ همسفر خطبه های خون
دنيا چه كرد بعد تو با يادگار تو
باران نيزه ، نعش غريبانه ي حسن (ع)
آن روزگار زينب (س) و اين روزگار تو
گل داد روي نيزه ، سرتشنه ی حسين (ع)
تا شام و كوفه رفت دل داغدار تو
تو سوگوار زينب (س) و زينب (س)غريب شام
تو سوگوار زينب (س) و او سوگوار تو

بعد از تو سهم آينه درد و دريغ شد
دست نوازشي كه كشيدند تيغ شد

اي ناخداي كشتي درد – اي خداي درد
تنها تويي كه آمده اي پا به پاي درد
زين پيش درد و داغي اگر بود با تو بود
درد آشناي داغي و داغ آشناي درد
زان شب كه غرق خطبه ي چشم تو شد علي (ع)
مانند رعد مي شكند با صداي درد
شعر تو را چگونه بخوانم كه نشكنم؟
آخر بگو كه قصه كنم از كجاي درد ؟
اي قطعه ي بهشت ، غزلگريه ي زمين
با چشم خود سرود تو را هاي هاي درد
مگذار مردگان شب عافیت شویم
ما را ببر به آینه ی کربلای درد
تو آبروي داغي و تو آبروي اشک
تو ابتداي دردی و تو انتهاي درد
یوسف اگر برای پدر درد آفرید
زهرا (س) شكست و درد پدر را به جان خرید

ای سرپناه عارف و عامی نگاه تو
آتش گرفت خیمه ی گردون ز آه تو
آیا چه بود قسمت تو غير درد و درد
آیا چه بود غیر محبت گناه تو
ساقي علی (ع) ست – كوثر جوشان حق تويي
ما تشنه ايم تشنه ي لطف نگاه تو
در چشم من تمام زمین سنگ قبر توست
گردون کجا و مرقد بی بارگاه تو
در کربلای چند شهید غمت شدیم
سربندهای فاطمه(س) بود و سپاه تو
از خانه ی تو می گذرد راه مستقیم
را هي نمانده است به حق – غير راه تو

دنيا اگرغدير تو را خم نكرده است
روح مدینه رد تو را گم نكرده است