نام تو کنار اربعین گل کرد

به شهید مصطفی احمدی روشن ، شهید شهریاری ، شهید علی محمدی و دیگر شهدای علمی

شب رفتنی است و راه ما روشن

آیینه ی مهر و ماه ما روشن

تردید مکن که آفتاب این جاست

عباس و شریعه و عطش با ماست

از حرمله ها مترس

آب این جاست

ما روشن و راه آبها روشن

از سنگ هراس نیست گلها را

از خاردلان و سنگ اندازان

با این همه شمر و ابن سعد

اما

نام تو کنار اربعین گل کرد

نام تو کنار کربلا روشن

کشتند تو را به جرم بی جرمی

نام تو چقدر گشت

چرخاچرخ

نام تو چو نور در زمان چرخید

چون خورشیدی در آسمان چرخید

تو چرخ زدی

برون شدی از خویش

بر نیزه سر تو بود

یا خورشید؟

ای مثل تلاوت دعا پر نور

ای مثل تبسّم خدا روشن

از حرمله نمازخوان فریاد

از فتنه گر دروغ باف افسوس

یاران جمل سوار کوته بین

طلحه شده اند در مصاف …

افسوس!

در خانه ی عنکبوتی شیطان

مانند کلافه در کلاف

افسوس!

بوزینه ی روزگار بازیگر

میرآخور فتنه اند این خواران

بی پرده شدند و بی نسب

هیهات!

افتاده میان چاه شب

هیهات!

ناچار مرید شب شدند اینان

یاران ابولهب شدند اینان

اما پسر بهار بودی تو

چون غیرت ذوالفقار بودی تو

راه تو چو راه مرتضی پر نور

نام تو چو نام مصطفی، روشن!

اول بهمن ماه ۱۳۹۰

خاطرات

بعد رفتم به سراغ چمدان های قدیمی

عکس های من و دلتنگی یاران صمیمی

روزهایی همه محبوس در انباری خانه

خاطراتی همه زندانی در دفتر سیمی

رفته بودم به چهل سالگی غربت بابا

با همان سوز که می گفت: خدایا تو کریمی

مشهد و عکس پدر، ضامن آهو و دل من

گریه هم پاک نکرد از دل من گرد یتیمی

تازه همسایۀ باران و خیابان شده بودیم

کاشی چاردهم روبروی کوی نسیمی

عشق را تجربه می کردم در ساعت انشا

شعر را تجزیه می کردم در دفتر شیمی

نام هایی که نه در خاطره ماندند و نه در دل

ساعت جبر شد و غرغر استاد عظیمی

اردوی رامسر و گم شدنم در شب مجنون

رقص موسای عرب، خندۀ مسعود کریمی

این یکی هست ولی از همۀ شهر بریده

آن یکی را سرطان کشت، سلامی … نه، سلیمی

این یکی عشق هدایت داشت با عشق فرانسه

آن یکی قصه نویسی شد در حدّ حکیمی

آن یکی پنجره ای وا کرد از غربت فکّه

این یکی ماند گرفتندش در خانۀ تیمی

این یکی باز منم شاعر دلتنگی یاران

این یکی باز منم در چمدان های قدیمی…

اسفند ۱۳۸۸

در وداع رمضان

آمدیم از سفر دور و دراز رمضان
پی نبردیم به زیبایی راز رمضان

هر چه جان بود سپردیم به آواز خدا
هر چه دل بود شكستیم به ساز رمضان

سر به آیینه «الغوث» زدم در شب قدر
آب شد زمزمه راز و نیاز رمضان

دیدم این «قدر» همان آینه «خلّصنا»ست
دیدم آیینه‌ام از سوز و گداز رمضان

بیش از این ناز نخواهیم كشید از دنیا
بعد از این دست من و دامن ناز رمضان

نكند چشم ببندم به سحرهای سلوك
نكند بسته شود دیده باز رمضان

صبح با باده شوال و رجب آمده بود
آن كه دیروز مرا داد جواز رمضان

شام آخر شد و با گریه نشستم به وداع
خواب دیدم نرسیدم به نماز رمضان