اذان به وقت گلوی بریده

به بام بر شده ام از سپیده ی تو بگویم

اذان به وقت گلوی بریده ی تو بگویم

اذان به وقت گلویی که قطعه قطعه غزل شد

غزل غزل شده ام تا قصیده ی تو بگویم

غزل غزل شده ام ای شهید عشق که چون گل

ز عاشقان گریبان دریده ی تو بگویم

هزار مرتبه آتش شدم نشد که غروبی

زخیمه های به آتش کشیده تو بگویم….

به بام برشده ام با عقیق، آینه، سبزه

مگر ز دیدن ماه ندیده ی تو بگویم

به بام بر شده ام تشنه ، با صدای بریده

اذان به وقت گلوی بریده ی تو بگویم

غزل خداحافظی

ای یار سلام ای یار، ای یار خداحافظ

بسیار سلام از مات بسیار خداحافظ

بسیار برو ای یار، بسیار بیا هر بار

هر بار سلام الله، هر بار خداحافظ

مگذار که بشمارم اندوه جدایی را

بشمار سلامم را، مشمار خداحافظ …

هر وقت که می آیی باران سلام آور

باران و مرا تنها مگذار، خداحافظ!

ناچار من و باران با ذکر تو دمسازیم

ناچار سلام الله، ناچار خداحافظ

ای شادی و شور امشب از مات سلام الله

دست از سر ما ای غم، بردار، خداحافظ

انسانیت عوض شده، انسان عوض شده ست

من فکر می کنم مزه ی نان عوض شده ست
آواز کوچه ، لحن خیابان عوض شده ست

تنها نه لهجه ی دل من فرق کرده است
حتی صدای گریه ی بارا ن عوض شده ست

عارف ترین کسی ست که پشتش به قبله است
این روزها که معنی عرفان عوض شده ست

خانها و خواجگان همه جا صف کشیده اند
مصداق خان و معنی خاقان عوض شده ست

سبز و سپید و سرخ چرا قهر کرده اند؟
آیا سه رنگ پرچم ایران عوض شده ست ؟

قرآن شکیل تر شده ، انسان حقیرتر
آیا کمی معانی قرآن عوض شده ست؟

“شیر خدا و رستم دستانم آرزوست”
شیرخدا و رستم دستان عوض شده ست

این روزها چقدر قم از دست رفته است
این روزها چقدر خراسان عوض شده ست

ما بندگان نفس به سلطانی آمدیم
سلطان من کجایی؟ سلطان عوض شده ست

انسان روزگار مرا ای خدا ببین
انسانیت عوض شده، انسان عوض شده ست

ایمان بیاوریم که ایمان نمرده است
ایمان بیاوریم که ایمان عوض شده ست

خردادماه ۱۳۹۱

از روز دیگر حسنک

از روز دیگر حسنک

و عاقبت كارِ آدمي مرگ است ،اگر امروز اجل رسيده است، كس باز نتواند داشت كه بر دار كُشند يا جز دار، كه بزرگتر از حسينِ علي ني ام. اين خواجه كه مرا اين مي گويد مرا شعر گفته است..(تاریخ یبهقی)

در کوچه بعد این همه قرن سر می کشد سر حسنک
پیچیده روی دار و درخت نام معطر حسنک

**

انگار کن حکایت من از یک قلندر دگری ست
شعری نبشته ام همه درد از روز دیگر حسنک

انگار کن زمانه ی بد، بد کرده خوب های مرا
انگار کن که خوف و خطر افتاده از سر حسنک

انگار کن که بالش خز، خوابانده شور و حال ورا
سرد است کوچه ی فقرا، گرم است بستر حسنک

انگار کن در آینه ی این روزهای تلخ ترین
شمشیر می زند حسنک، آن هم برابر حسنک

دیگر زمینی اند و زبون، اوضاع شان ز وصف برون
حتی نمی پرد به هوا، باز و کبوتر حسنک

شاید کسی که گفتم از او من باشم و تو باشی و ما
شاید خود خود حسنک… شاید برادر حسنک…

شاید دگر شده حسنک، پاسوز زر شده حسنک
بیچاره بیهقی که منم، بیچاره مادر حسنک…

دی ماه ۱۳۹۰

نشستم با شراب و شاهد و پیمانه در مسجد

به جای زاهدان با جانماز و شانه در مسجد
نشستم با شراب و شاهد و پیمانه در مسجد

نشستم با همه بدنامی ام نزدیک محرابی
بنا کردم کنار منبری میخانه در مسجد

موذن گفت حد باید زدن این رند مرتد را
مکبر گفت می آید چرا دیوانه در مسجد

دعاخوان گفت کفر است و جزایش نیست کم از قتل
به جای ختم قرآن خواندن افسانه در مسجد

همه در خانه ی تو خانه ی خود را علم کردند
کمک کن ای خدا من هم بسازم خانه در مسجد

اگر گندم بکارم نان و حلوا می شود فردا
به وقت اشکباری چون بریزم دانه در مسجد

اگر من آمدم یک شب به این مسجد از آن رو بود
که گفتم راه را گم کرده آن جانانه در مسجد

دلم می خواست می شد دور از این هوها ، هیاهوها
بسازم زیر بال یاکریمی لانه در مسجد

آذرماه ۱۳۹۰

کشته ی آن نگاهم در شب عید قربان

چرخ زدم چه ناگاه ، نور شدم چه آسان

روح من از مدینه ست ، خاك من ازخراسان

کیست برابر من ؟ آن سوی مشعر من

کشته ی آن نگاهم در شب عید قربان

سنگ بزن كه در من آينه اي برويد

سنگ بزن كه در من شور گرفته شيطان

نذر دلم كن امشب سلسله الذهب را

چيست به غير زنجير سلسله هاي عرفان

دف بزنيد امشب ، با دل من بچرخيد

عقل بگو بچرخد ، عشق بگو بچرخان

اين تب ليله القدر يا تب عيد اضحي ست

اين شب عيد فطر است يا شب عيد قربان ؟

سلام بر رمضان

سلام بر رمضان

به سلام رمضان بر شده ام باز به بامی

ماه نو ! ماه نو! از مات درودی و سلامی

ماه نو! ماه نو! امسال به پیمانه چه داری؟

پیش از این از رمضانم نه می یی مانده نه جامی

ماه نو! ماه نو! امشب چه شب واقعه جوشی ست

چه شب واقعه جوشی! چه شب آینه فامی!

ماه نو! ماه نو! امسال مرا نور بیاموز

تو که در مهر امامی – تو که در سوز تمامی

ماه نو! در پی تفسیر نویی از رمضانم

روزه آن نیست که صبحی برسانیم به شامی

رمضان آمد و در سفره افطار و سحر نیست

نه تو را نان حلالی – نه مرا آب حرامی

در سلام رمضان کاش یکی آینه باشیم

آه – آیینه در آیینه – عجب حسن ختامی!

شهریور ۱۳۸۷

يا چراغ رمضان! در من روشن باش

چند وقت است چراغ شب من كم سوست
رمضاني بوزان در دل من، يا دوست
يا چراغ رمضان! در من روشن باش
من كي‌ام غير چراغي كه شرارش اوست
ديگران در طلب ديدن ابرويش
بر سر بام شدند و روي من اين سوست
ديگران در طلب ابروي ماه او
حجّت شرعي من رؤيت آن گيسوست
هر كجا مي‌گذرم حلقه آن زلف است
هر كجا مي‌نگرم گوشه آن ابروست
ماه من زمزمه در زمزمه پيش چشم
ماه من آينه در آينه رو در روست
ماه را ديدم و گفتم كه صباح الخير
ماه را ديدم و گفتم چه خبر از دوست؟
گفت من نيز به تنگ آمده‌ام از خويش
گفت من نيز برون آمده‌ام از پوست
تشنگانيم ولي تشنه درياييم
در پي تشنگي ما همه جا اين جوست
رمضان فلسفه گم شده بودا
رمضان زمزمه صبح و شب هندوست
رمضان هر رمضان بر لب ما حق حق
رمضان هر رمضان در دل ما هوهوست
گفت و آيينه‌اي از صبح و سلام آورد
گفتمش هر چه كه از دوست رسد نيكوست
غنچه روزه ما در شب عيد فطر
باز خواهد شد اگر اين همه تو در توست
رودي از آينه كن جان مرا، يا عشق
رمضاني بوزان در دل من، يا دوست